خرید بک لینک
چند روز دیگه روز تولدمه. دارم فکر میکنم که یک برنامهی کوچکی برای خودم داشته باشم یا کاری رو که دلم میخواد انجام بدم یا یک چیز کوچکی برای خودم بخرم. اول به این فکر کردم که اصلا اون روز رو دانشگاه نرم! ولی هنوز نتونستم ارتباط بین این نقشهی بچهگانه و خوشحال بودن خودم رو پیدا کنم. درسته که ناچارم تهران باشم و تمام روز تولدم توی کلاسها و درگیر تکالیف و مباحث خواهد گذشت، ولی این به هر حال جزئی از من هست و انتخاب من و با همهی دشواریهاش بخش دلپذیری از زندگیم. بعد به این فکر کردم که همکلاسیهام رو به شام و بعد تماشای یک تئاتر دعوت کنم. ولی با حساب رفت و آمد همکلاسیهای راه دوری دیدم نمیشه شب قبل یا بعدش همه حضور داشته باشند و اگرهم همون شب بعد از تموم شدن کلاسهای دانشگاه چنین برنامهای داشته باشم انقدر همه خسته هستیم که نتونیم لذت کافی از دورهمی ببریم. از اون طرف فرصت ناهارمون هم کوتاهتر از اون هست که بتونم ظهر تو یکی از رستورانهای نزدیک دانشگاه بچهها رو مهمون کنم. این شد که میبینم انگار هر نوع پروژهی دورهمی با دوستان رو باید فراموش کنم. باید برای آخر هفته یک کاری برای خودم بک

برچسب: حالا که چی,خب حالا که چی,حسن حالا که چیزی نشده, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:40

تازه بعد از چندین ساعت فراغت فرصتی شده تا بنشینم... خلوتهای آخر شب بخشی از زندگیمه که فقط خودم توش هستم و تازه فرصت میکنم روزم رو به یک جمعبندی برسونم و ناتمومها رو انجام بدم و فردا رو از نظر بگذرونم. این انتخابات آمریکا و نتایجش هم حکایتی شده. این دیگه zeitgeist قرن بیست و یکمه که مردم قدرت و سیاست رو بدن دست پوپولیستهای تهیمغز دهنگشاد و نظایرشون. یکی دو مورد هم که نیستند؛ نمونهاش رو ما هم داشتیم و آنها هم دارند! البته ما که حسابمون سواست!!! ولی دیگه تو دنیایی که رجب و بشار و کیم جونگ اون داره، یک دانلد که چیزی نیست. مشکل چیه دیگه واقعا!؟ رمان «مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» از یوناسن رو بهار گذشته خوندم و دوستش داشتم. کاریکاتوری که از سیاست و اهالیش – که انگار چند تا پسربچه ی شرور و سبکسر بیشتر نیستند – ارائه میداد، به مذاقم خوش آمد. روزی که گذشت شنبهای بود که پی درس و مشقم! نبودم. صبح دو تا کلاس پشت سر هم داشتم و هر کدوم یک جای متفاوت. فاصلهی ظهر رو هم آمدم خونه و ناهار خوردم و فکم رو استراحت دادم و باز بعد از ظهر دو کلاس متوالی داشتم. وقتی سر ش

برچسب: be my homeward dove, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:40

هفته ای که گذشت روز تولدم رو داشتم و تنها کاری که کردم این بود که شب قبلش در اوج بیخوابیای که به سرم زده بود، توی تاریکی اتاق دو ساعتی با خدا حرف زدم و از آرزوهام براش گفتم و شمعهای خیالی توی ذهنم رو فوت کردم. دلم میخواست خونه میبودم و داخل جمع خونوادهام. اما نبودم و انگار به این نبودن توی روزهای خاص باید عادت کنم. صبح روز بعدش، روز تولدم، خسته و خواب آلود بیدار شدم و با کندی و بی میلی تمام حاضر شدم و قدم به خیابونهای شهر خاکستری گذاشتم. دانشگاه بود و کلاسها و یک روز پرماجرا. در نبود یکی از استادان فرصتی پیش آمد تا با دوستانم به رستورانی بریم و ناهار دور هم باشیم. این تنها هدیهی تولد امسال من به خودم بود. امسال کمتر از هر سال دیگهای در انتظار روز تولدم بودم و بیش از هر سال دیگهای در یادها بودم و هدیه ها و تبریکهای دلپذیر و غافلگیرانهای دریافت کردم. چه رابطهی عکس دلچسبی! خدایا برای سال دیگه لطفا کلا فراموشیام ده! (البته اگر سال بعد هم مجالی برای دوباره به دنیا آمدن داشته باشم!) + سپاس جان ریدل! به خاطر این که یک روز از این ماه عزیز (!) رو انتخاب کردی و اسمش رو گذا

برچسب: برای روز میلادم اگر تو,برای روز میلادم اگر تو دانلود,براي روز ميلادم اگر تو, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

سار بزرگ پیش از رفتن توشهی بزرگی از دانههای رنگرنگ پیش سار کوچک نهاد و گفت: تحفهی سفر. سار کوچک با خود گفت: چه خوب! هر بار که دلم تنگ شود، به سار بزرگ فکر خواهم کرد و یک دانه خواهم خورد تا تلخی جدایی آزارم ندهد. آن قدر دانه دارم که تا دیدار بعدی بخورم و دلتنگیام را تسکین دهم. چندان طول نکشید که شروع به خوردن نخستین دانه کرد. دانهی اول را که مزه کرد به سار بزرگ فکر کرد و لبخند زد. اما دانه را که بلعید باز دلتنگ بود. دلتنگتر حتی! دانهی دیگر پروازشان در درختزار را به خاطرش آورد و مشتاقتر و دلتنگترش کرد. با یاد تکتک شاخههایی که بر آنها نشسته بودند، یک دانهی دیگر هم به دهان گرفت؛ و یکی دیگر. و باز هم یکی. نمیدانم از دانه خوردن زیاد بود یا از دلتنگی بسیار که سار کوچک دیگر نفس نکشید! + حالا چرا سار؟! نمیدونم! فقط اسمش رو دوست دارم. فارسیش توی دهن سُر میخوره و انگلیسیش (starling) توی دهن غلت! ++ تا حالا کسی از شکلات خوردن یک جا و زیاد مرده!؟+++ یادآور میشم که This is no love song!

برچسب: مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد,مشتاقی مهجوری دور از تو چنانم کرد, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 1:43

گذشته از تمام حس و حال خوب و بینظیری که در کل شکلات گرفتن برای من داره، گرفتن این هدیههای خوشمزه منو مستقیما گره میزنه به خاطرات ناب کودکی و هیجانهای خالص و عجیبِ گرفتنِ شکلاتهایِ خارجیِ سوغاتِ ترکیهی بابا، یا شکلاتهای اتریشی سوغات سفرهای عمو (هنوز هم نفهمیدم شکلاتهای داخلی چرا هرگز برام به اون جذابیت و خوشمزگی نبودند! ای بیگانهپرست خارجی باز!). دیروز باز اون حس معرکهی شکلات هدیه گرفتن برام تکرار شد. دوباره یک دختربچهی بیتاب و هیجانزده بودم که شکلات هدیه میگیره؛ اون هم به این شکل خاص و خواستنی و از یک دوست عزیز. وقتی جعبه رو

برچسب: you'll fall in love simple,you'll fall in love again,you'll fall in love and you'll be screamin demon,you'll fall in love with somebody else tonight,you'll fall in love with me quotes,you will fall in love manga,you will fall in love,will you fall in love quiz,you'll never fall in love again,you ll never fall in love, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 5:55

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: اعترافات همسر شیرین عبادی,اعتراف شیرین رمان,اعتراف شیرین,اعترافات شيرين عبد الوهاب,اعترافات شيرين, نویسنده: ابوالفضل حسینی‌پور تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 5:55

صفحه بندی